Menu
تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum - نمايش پست تنها ...   

موضوع: داستان های کوتاه اعضای هم میهن. نمايش پست تنها .... باری دیگر زن رفت ومن تنها شدم دیگر صدا خنده خواهر کوچولو هایم را نمیشنوم انگار صدایش ... رفتهاند وخانه مان خراب شده است ولی زندگی جاریست ومن تو راهی جز زندگی کردن نداریم ... به بیمارستان ببرد در طول راه هر چه اصرار کردم دایی ام چیزی نگفت وتازه در بیمارستان ......

داستان جادكمه قصه   

داستان زن و ببر (براساس داستاني از كتاب چهل طوطي) جدید .... چاقو كه تو دست طرف آرام شد، خم شدم نگاه كردم به صورتش ، انگار دايي را نگاه مي كرد. ......

آمالیس...و داستان سکوت و ... - سیر شدم از تمام خاطراتم   

هر چی دلشون میخواست زن دایی به چشم برهم زدنی مهیا میکرد. ... ولی دختر دایی بزرگه ۶ ماه از من بزرگ بود و شعورش به نگاه کردن عکس کتابها هم نمیرسید. ... بازش چنان عشوه میریخت که حس میکردم داره از تمام پسرهای اصفهان دعوت میکنه بیان تو بغلش. ......

داستان های باور نکردنی: پریا   

اما امان از این زن دایی بددل که با اخم کردنها و چشم پرونیهاش به او سعی می .... سرمو پایین بردم و شروع به خوردن اونا کردم . تو دنیا فکر نکنم چیزی خوشمزه تر از ......

یک رمان عشقی زیبا حتما بخونین   

سلام داستان زیر قسمت یک و دو و سه یک رمان 43 قسمتی عشقی. ... خداحافظی كردم و از خونه دایی اینا كه تو خیابون دربند بود بیرون اومدم .... دلیلش هم این بود كه همه بجه های دیگه دایی بغیر از نازنین به زن دایی شبیه بودن و فقط این نازنین بود كه ......

يك رمان عاشقانه بسيار زيبا داستان واقعي سال 1354   

خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدمسوار .... دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن ......

در آخرین نگاهش (قسمت ششم) - داستان - داستان دنباله دار - لوح -   

خوب مثلا این یک سرنخ است: شاید یک زن دیگر داشت که او را بیشتر از مامان دوست داشت . ... و در مورد سحر، با وجود اینکه مهرش را در دلم انداختی، باز هم اگر تو ... این بار، فرهاد و زنش که آمدند هیچ، دایی حسین و عمو فرامرز هم با ما آمدند. ... شوخی کردم . این اشکال نیست. داستان جالبیه و برای من فقط این مهمه که آخرش چی می شه. ......

داستان بي حواسي من و پيشنهاد بي شرمانه به زن دوستم   

داستان بي حواسي من و پيشنهاد بي شرمانه به زن دوستم. امروز مي خوام يكي از سوتي هاي وحشتناكي رو كه اخيرا” از خودم ساطع كردم براتون بيان كنم! ......

داستان نفیسه قسمت دوم   

بهار سال بعد پرستویی نفس زنان آمد گفت: دوستش بدار اما منتظرش نمان. ... بابا نیما غلط کردم جون تو که می خوام بدون تو دنیا نباشه تقلب می دم. .... یه روز که مهمونی خونه نیما اینا دعوت بودم با دایی نیما هم صحبت شدم دایی نیما گفت چکار می کنی ......

حالا که رفتی از تو می نویسم - شبنامه ها   

تو یکی از آنانی. البته بودی. رفتی اما برای من داستان ها بجا گذاشتی. ... فردای سال تحویل سال پیش بار سفر بستیم و با دایی و زن دایی ام زدیم به جاده های ایران. ... نمی دانم چرا ولی از همان عید احساس می کردم این سفر ها پایانی ندارد و بازدید ......

وبلاگ امین - داستان مسعود   

اين داستان من و زن دايي عزيزمه . اين داستانو از زبونه اون مي نويسم . ... ارايش كردم اما هنوز تو فكر مسعود بودم , اخه من يا هر زني خوب مي دونه كه چطوري مردها ......

داستان های سکسی « داستان های سکسی سکس کوس کس کون کیر عکس فیلم س ک ...   

قبل از هرچیز بگم که این داستان قسمت سکسیش خیلی زیاد نیست و سعی کردم عین حقیقت باشه و حتی یک جمله بهش اضافه نکنم: من تازه رفته بودم کلاس اول راهنمایی! تو اون ......

شعر داستان جک   

البته اگر اينطور هم نبود فرقي نمي كرد ،چون من تو مدرسه اونقدر كبكبه و دبدبه ... تشكر كردم و گفتم زن دايي دل به دل راه داره.منم شما و دايي رو خيلي دوست دارم. ......

آتی بان :: لباس خواب توری   

سايت ادبيات داستانی -ايران ... بغلش كردم كه ببرمش تو اتاقش گفت: مامان ، من میترسم . میخوام بخوابم پشت. گفتم : نه عشیشِ مامان. تو دیگه مرد شدی. ... میگفت: زن دایی ، تا حالا با هیشكی اینقدر راحت نبودم. تو خیلی رازداری . ......

"کاش یک زن نبودم" ( داستان واقعی و عبرت انگیزی که از خوندنش پشیمون ...   

فایل به ضضمیمه این پست هست و نیز در 4shared هم آپلودش کردم ، از اونجا هم می تونید ... اصلا هر چي تو دوست داري صدام كن مي دوني چشماي خيلي قشنگ و معصومي داري ... بچه بودم همه بخاطر زيبايم و شيرين زبونيم دور و ورم بودن عمه و خاله و دايي و. ......

1   2   3   next   last