Menu
خاطرات دانشجويي - شاعرانه ي ياس خاکي   

هميشه رديف آخر مال ما بود اگر کسي مينشست هم سعي مي کرديم يه جوري بلندش کنيم. آقاي مومن استاد " سي " خيلي يه جوري بود من و شاپرک هميشه سر کلاسش ميخنديديم. و خيلي خوش ميگذشت . ... من هم مامان بودم (هنوزم که هنوزه شاپرک گل دخترم به من ميگه مامان ...اِلا قُلبونش..) شاپرک و زهره ... و من ِ خسيس هنوز مهمانشون نکردم ......

ﺍ ﺍ ﻳ ﺴ ﮑ ﺮ   

File Format: PDF/Adobe Acrobat - View as HTML...

در روياي يک خواب ! - و سکوت سرشار از ناگفته‏هاست !   

جايي شبيه سالن تئاتر بود و من نشسته بودم و « نازنين » مدام مي‏آمد چيزي ... خيلي شبيه پاکت‏پي‏ سي بود ، سعي مي‏کردم با يوزر « حميد زارع » تو ف ي س ‏ ب و ک لاگين .... پوسته ي داستان ها خيلي منو ياد فيلم گاو خوني ساخته ي بهروز افخمي و بازي عزت ... و حتي کدام زنگ برام سوال بود ، مامان و پدر دورتر ، جايي که مرا نمي ديدند ......

ماماتی   

حالم به هم مي خوره از سي و يك سالگي ه بي بابا. ... چه كيف خوشگلي خريده مي ديش به من" هاني گفته:" كيف مال مامان ه بايد از اون اجازه بگيري، من كه نمي تونم بهت اجازه بدم. .... شعر بخوانم برايش و كيف كند و من از لذت بردنش مست شوم. ......

دانلود کتاب | Forums | معرفی کتاب | رمان الــــــــناز - نویسنده ...   

6 posts - 2 authors سلام دوستان منبع این داستان را باکلی گشتن پیدا کردم لطفا از نویسنده اش و وبلاگش تشکر کنید ... مامان بود ... گوشي رو برداشتم و مامان گفت که درد الناز شروع شده و زود خودت رو برسون. ... افتاده بوديم توي دريا و کسي نبود که ما رو نجات بده. ... الناز سريعا به بخش آي سي يو منتقل شد.... سه روز بود که الناز در آي سي يو ......

گفتگو با پوراندخت مهيمن : پوپک دختر واقعي ام بود   

خبر بسيار ناگواري بود و من هنوز باورم نميشود. ... هيچگاه من را به نام صدا نميكرد و به من ميگفت: ( مامان جون)، درست مثل داستان ... ارتباط پوپك در خارج از داستان هم بدين شكل بود، دايما دستش را دور گردنم ميانداخت، مرا ميبوسيد و ميگفت: مامان عزيزم . ... مهيمن: در يك مجموعه سي قسمتي به كارگرداني (شاه حاتمي) كه قرار است در ......

مرادی   

14 مارس 2006 ... و من كه از اولش هم ميدانستم اين دستوپا تا آخرِ عمر به ريشم بند اند .... تعدادي هدفون و فرمانِ بازيي كامپيوتري و سي .دي و يك توپ بسكتبال و چوب ......

يادداشت هاي يك نوجوان خيلي خيلي مهمان نواز در تعطيلات يكنواخت ...   

1 post - Last post: Mar 25 مامان هم كه از دست سفره هفت سين... من كه از كار هاي مامان اصلا" سر در نمي آورم. .... داستان اين رفت و آمدهاي ساليانه هم شده مثل فصل امتحانات ما ! ... اما من بدبخت چي يك پام توي خونه س يك پام بيرون از خونه. ... خيالمان راحت بود كه ديگر كسي براي عيد ديدني به خانه مان نمي آيدچون ديگر روز دهم عيد است ......

داستان كوتاه - گاهی واقعا نمی دونم چه جوری هستی   

26 مارس 2009 ... این یکی دیگه خیلی مامان دوز میشه سحر خانم هر کسی که خدا نیست. .... ولي انگار منم دهنم و بيشتر ببندم به نفع خودم و بقيه س يك سري اتفاقات اين چند ... و توهمي بيش نيست و من هيچي هستم راستي چرا ميگن هيچي نيستم يا هيچي نيستي؟ ......

خيال يك نگاه (قسمت سي ام)   

خيال يك نگاه قسمت سي ام. فريدون عاشقانه زمزمه كرد - دوستت دارم با جمله فروزان گويي فريدون مجنون ... اي كاش زودتر درست تموم مي شد و من به ارزوم مي رسيدم ... مامان شما به همه سلام برسونيد به فريدون هم يه سلام گرم و. ... بخش داستان و رمان ......

غلامعباس مؤذن- داستان مانیها،صدای ادبیات غیررسمی ایران   

او تنها كسي ست كه برايم مانده است. يك سالي هست كه احساس مي كنم دارم عوض مي شوم . ... شما جزيي از منين و من ياد گرفتم كه واسه اين مملكت و اين مردم. ... دوست داشتن ، هميشه يه طرفه ا س . اگه كسي رو دوست داري، انتظار نداشته باش حتماً اونم تو را دوست داشته باشه. .... مي گويم : « همه ش از مامان مي گه و باهاش حرف مي زنه .» ......

Abbas Moazzen   

اين همون مهرداد پسر داييه كه ميگفتي داستان مينويسه؟ ... كسي را نداشت به جز بچههايش. دوست داشت، تا يك برادر داشته باشد. ... سي و پنج متر از صد و هشتاد متر كل. خانهاي كه سالها پيش «خواجه عبدالكريم» براي زري و تنها فرزندش طيبه به ارث ... بابا كه هفتهاي يه شب مياومد خونه و من از ترس مامان كبرا نميتونستم بگم «جق». ......

July 2006 - 35degree   

تنها چيزي كه گاهي تو ذهنم مي اومد دستاي مامان بود كه از دستاي من بزرگتر بود ... مي خواست به مامانم بگم و بگم منو بغل كنه و من گريه كنم ، اما وقتي به مامانم گفتم .... اينكه انسان با خودش به اين نتيجه برسد و بعد هم با يك تلفن سي ثانيه اي همه ... خودش مي كشد تا خودش خسته و درمانده و با وضعيتي پريشان داستان را رها كند. ......

بباید ستایش نمود عشق را - خاطرات يك بزمجه ( داستان كوتاه)   

هنوز يادم نرفته كه يك ادكلن سي هزار تومني رشوه دادم تا به مامان ماجراي پيچانده .... گفت كه مامان اين حرفها را پشت سر بابا ميزند كه او را پيش ما بده كند و من ......

My Cute Son   

19 ژانويه 2006 ... دختر خاله ام فردا شب برايم "سورپرايز پارتي" ميگيره و من فردا شب آنجا خواهم بود. ... مامان نيلو: فرازم يك خبر جديد دارم. من از اين به بعد چند ساعتي از .... داستان ماگ. IMG_1423.JPG. ديروز صبح شاد و شنگول از خواب بيدار شدم ... خونه ساكت شد و بعد ازمدتها نشستم و يك "بي بي سي " دبش خوندنم وتوي دلم گفتم : ......

1   2   3   next   last